باگ توی برنامه نویسی طبیعی است ولی چیزی که به خودش می گه سرور کلاود واقعا ضایع است باگ تقویمی داشته باشه در حدی که داون بشه (: البته کماکان به نظر باگ تقویم آیفون که باعث می شه اول و دوم ژانویه زنگ نزنه ساعتش ضایع تره چون دو سال تکرار شده (:
طرفداران دو آتیشه هم لبخند بزنن و از کنارش بگذرن (: دعوا نداریم که. باگ طبیعی است. ضایع و غیرضایع داره ولی باگ باگه دیگه و در سیستم های بسته بیشتر پیش می یاد و سخت تر حل می شه.
روز ولنتاین، در بعضی کشورهای جهان روز ملی آگاهی از کاندوم هم اعلام شده و شهر نیویورک به مناسبت این روز اپلیکیشن «کاندوم یاب»ش که از طرف اداره بهداشت نوشته شده رو آپدیت کرده. تا قبل از این فقط کسانی که اندروید یا اپل داشتن می تونستن از این اپلیکیشن استفاده کنن اما حالا روی ویندوز و بلکبری هم میشه اونو نصب کرد. بنا به بیانیه مطبوعاتی:
این برنامه به کاربران اجازه خواهد داد تا از طریق سیستم GPS یا وارد کردن اطلاعات مکانی خود، محل نزدیکترین مرکز تهیه کاندوم و مسیر رسیدن به آن از طریق پیادهروی، وسایل نقلیه عمومی یا رانندگی را بیابند. همچنین برنامه میتواند بر اساس انواع روشهای پیشگیری، دنبال مراکز مختلف بگردد و اطلاعاتی هم در مورد روشهای صحیح استفاده در اختیار کاربر بگذارد. با داشتن این برنامه شهروندان نیویورک به بیش از هزار مرکز فروش دسترسی خواهند داشت و در هیچ شرایطی بهانه ای برای عدم پیشگیری از بیماریهای قابل انتقال از طریق رابطه جنسی (مانند ایدز) و بارداریهای ناخواسته نخواهند داشت.
جالب بود؟ دنبال NYC Condom در اپاستور اپل جستجو کنید یا آن را در اندروید مارکت ببینید. طبق نمودار زیر که اندرویدی های نیویورک به خوبی در روزهای گذشته از آن استقبال کردهاند (:
البته حداقل در تهران نیازی به چنین برنامهای نیست چون نه فقط از داروخانهها و سوپرمارکتها که حتی از بقالیها هم میشود کاندوم را تهیه کرد.
(توزیع رایگان کاندوم در ولز شمالی به مناسبت ولنتاین)
انتشار دیجیتال باعث می شه سانسور حذف بشه. ایران جزو معدود کشورهایی است که برای انتشار هر کتاب یک نفر دیگه باید اول اونو بخونه و در موردش نظر بده و بخش هایی که به نظر شخصی خودش خوب نیست رو برای کل مردم سانسور کنه. انتشار دیجیتال این داستان ها رو نداره. این کتاب صحنه های سکسی و سیاسی نداره ولی کل این حرکت نویدبخش خوندن واقعی تر آثار است
کتاب رایگان گذاشته شده با امکان کمک مالی به مترجم. این هم خیلی خوبه. جنبش «اگر از کتاب خوشتون اومد به اندازه پول یک پیتزا کمک کنین» جنبش خوبیه (: احتمالا درآمد مترجم به راحتی به درآمدی که ازناشر می گرفت می رسه و مردم هم راحت تر هستن
ترجمه این کتاب بسیار خوبه. من به ترجمه حساسم ولی ترجمه و ویراستاری این کتاب به نظرم کاملا خوب اومد
بخش سانسور کتاب وزارت ارشاد اسلامی یک سیستم بسیار کند است. حتی من وقتی حاضر شدم کتاب توروالدز رو بهشون بدم برای بررسی تقریبا هشت یا ده ماه طول کشید تا بگن غیرقابل چاپ است (: بعد هم کتاب می ره توی صف انتشاراتی ها و بی کاغذی و بعد سیستم پخش و غیره تا بالاخره با تیراژ اسم مثلا ۱۵۰۰ نسخه منتشر بشه (: دنیای دیجیتال بیخیال همه اینها می شه
خلاصه اینکه من از این حرکت واقعا خوشم اومد و ازش استقبال می کنم و دو تا کتابی که خودم دارم رو هم می دم به سایت نارنجی تا اگر صلاح دونستن منتشر کنن. اگر هم نه، خودم همینجا اینکار رو می کنم. بالاخره! بعد از دو سه سال ! (((:
اوه راستی! یک بحث جانبی هم درگرفت که نارنجی با اینکار حق کپی رایت رو نقض کرده. این حرف تا حدی درسته. نه مترجم این کتاب تونست از ایمیلهایی که به نویسنده و ناشر زد جوابی بگیره و نه من تونستم در مورد دو کتابی که ترجمه کردم از ناشر یا نویسنده اصولا جواب بگیرم (مستقل از منفی یا مثبت). این از نظر من در سطح اخلاقی یعنی مراعات نکردن کپی رایت (بحث اخلاقی دارم. در سطح قانونی ایران نیازی نداره قانون کپی رایت کشور آمریکار و رعایت کنه).
خب اگر اینطور نبود بهتر بود ولی بین نخوندن این کتاب و ترجمه بدون اجازه از ناشرش من دومی رو انتخاب می کنم (: اگر کسی معتقده اولی رو باید انتخاب کنه و هر چیزی که ناشرش اصولا نمی دونه باید به یک درخواست ترجمه از ایران چجوری جواب بده (چون هیچ روابط تجاری ای با هم نداریم)، باید در مورد کتاب های دانشگاهی، کتاب های دیگه که می خره، برنامهها و نرم افزارهایی که استفاده می کنه یا توصیه می کنه، موزیک و فیلم و غیره هم تجدید نظر کنه. حداقل جریان این است که یک نفر زمان طولانی گذاشته و کلمه به کلمه این متن رو ترجمه کرده. این هنوز از نظر اخلاقی نقض کپی رایت است ولی بسیار بسیار محترمتر و بهتر از اینکه کسی برنامه قفل شکسته بفروشه، کتاب انگلیسی رو افست کنه یا موسیقی و فیلم رو کپی کنه.
راستش من مشکلی ندارم… منهم تلاش کردم از ناشر یا حداقل نویسنده کتاب هایی که ترجمه کردم اجازه بگیرم ولی هیچ کدوم حتی جواب هم ندادن بهم و من هم کتابهام رو ترجمه کردم و خیلی هم افتخار می کنم که رایگان بذارم توی اینترنت و درخواست کنم که اگر کسی خواست حمایت کنه کمک مالی کنه – تقریبا به اندازه پول یک وعده غذاش (از ساندویچ دل و جیگر تا پیتزای پپرونی).
اگر از سرویسهای گوگل مثل سرچ، جیمیل، چت، یوتیوب، نقشهها، اسناد و غیره و غیره استفاده کنین (کسی هست که نکنه؟) حتما دیدین که چند روزه دائما در گوشه و کنار صفحه و حین ورود به سرویسها به شما گفته میشه که توافقنامه خلونت شخصی گوگل و کاربرانش (پرایوسی پالیسی) در حال تغییر است و اگر شما میخواین بعد از تاریخ اول مارس (یک ماه دیگه) به استفاده از سرویسهای گوگل ادامه بدین، باید این توافقنامه رو قبول کنین.
این توافقنامه چه فرقی با قبلیها داره
واقعیت اینه که تقریبا فرق خاصی نکرده. توافقنامههای کاربری رو همه دیدیم. اون OK یا Agree سریعی که موقع نصب میزنیم بدون اینکه متن رو بخونیم. اینها یکسری حق به شرکت سازنده نرمافزار میدن و یکسری حق رو از کاربر میگیرن (مثلا حق شکایت به خاطر ضرر ناشی از استفاده از نرمافزار). این توافقنامهها بعضی اوقات بسیار بیمعنی و مسخره و انحصار طلبانه هستن (مثلا توافقنامه اخیر اپل که میگه اگر کسی کتابی رو با فلان ابزار اپل بنویسه فقط حق داره اونو از طریق کانالهای اپل بفروشه) و گاهی اوقات بسیار طولانی و غیرقابل خوندن.
حالا گوگل اومده توافقنامه مربوط به حفظ حریم شخصی سرویسهای متنوعی که داره رو خلاصه و فشرده و یکسان کرده. یعنی شما یک توافقنامه با گوگل امضا میکنین که بهتون اجازه میده از تمام سرویسهای گوگل که حدود شصت تا هستن استفاده کنین. اگر قبلا لازم بود مثلا برای شروع استفاده از یوتیوب، بخش مربوط به پرایوسی یا حموم حریم شخصی خاص یوتیوب رو بخونین و قبول کنین، حالا کافیه یکبار توافقنامه خلاصه و جمع و جور گوگل رو بخونین و بعد اجازه داشته باشین از تمام سرویسهای گوگل استفاده کنین. این مهمترین تفاوت است.
تفاوت بعدی اینه که گوگل صریحا اشاره کرده که اجازه داره استفاده شما از سرویسهای مختلف رو نگاه کنه و بر اساس اونها براتون تبلیغ مرتبط توی ابزارهای دیگه نشون بده یا سعی کنه بر اساس کارهاتون نتایج جستجو رو بهتر کنه. مثلا اگر شما دائما توی یوتیوب ویدئوهای آنباکس اپل رو نگاه کنین احتمالا پس از جستجو به دنبال Apple نتیجه متفاوتی نسبت به کسی میگیرین که توی جیمیل دائما مشغول ایمیل زدن در مورد گیاهخواری و رژیمهای مبتنی بر میوه است. مشخصه که نگاه کردن زیاد آنباکس اپل توی یوتیوب، احتمال نمایش یک تبلیغ در مورد مغازه مخصوص زامبیها در ایمیل شما رو هم بالا میبره.
این نگاه کردن به رفتار شما و نشون دادن تبلیغ مبتنی بر اون، مفهوم جدیدی توی گوگل نیست، اما حالا گوگل به شکل رسمی اونو به معاهدهاش اضافه کرده و گفته که سرویسهای مختلفی که ارائه میده با همدیگه این اطلاعات رو به اشتراک هم میذارن.
وا حقوق بشرا؟ وا خلوت شخصیا؟
نه. این جریان مشکلی با حقوق بشر نداره. گوگل یک شرکت خصوصی است که سرویسهایی رو به رایگان به شما میده و در مقابل دادن این سرویسها به شما، شما رو به عنوان یک کالا به یکی دیگه میفروشه (فراموش که نکردین؟ اگر در یک شرکت شما برای دریافت چیزی پول پرداخت نمیکنین معنی اش اینه که شما مشتری نیستین، شما کالا هستین؛ کالایی که یکی دیگه در حال پرداخت پول به خاطر اونه). من شخصا ترجیح میدم یک ایمیل چند گیگابایتی داشته باشم با کلی ویدئوی یوتیوب و یک سرچ عالی و غیره و غیره و در مقابل قبول میکنم که یکسری تبلیغ بهم نشون داده بشه و این برام میصرفه. مشخصه که اگر این برای شما نمیصرفه، میتونین سوییچ کنین به یک سرویس دهنده دیگه ولی از حالا بهتون میگم که بقیهای که شفافیت گوگل رو ندارین رو ندارن که حداقل دقیقا بگن مشغول چه کاری با اطلاعات شما هستن، از نظر من کمتر قابل اعتمادن و اونهایی که اعتماد بیشتری از گوگل بهشون دارم (مثلا داک داک گو یا رایزآپ) سرویسهایی که میدن در سطح کیفیای نیست که من بتونم بهشون سوییچ کنم.
بحث اینجاست که ما حق نداریم توی یک بازی شرکت کنیم و بعد بگیم لطفا قوانینش رو طوری بنویسین که ما دوست داریم. ما نمی تونیم بخشی از نظام سرمایه داری باشیم اما درخواست کنیم که لطفا با ما مهربون باشه. یا باید برای درست کردنش دست به عمل و تلاش بزنیم یا غر غر نکنیم. در مورد جریان اخیر سوپا دیدیم که آدم ها شروع کردن به رفتن از سرویس دهنده بزرگی مثل گوددی و باعث شدن این قانون عقب بکشه. اگر همه می موندن و فقط می گفتن که سوپا خیلی بده، الان قانون تصویب شده بود. در مورد گوگل هم همینه. اگر من با سیستم مشکل دارم نباید انتظار داشته باشم گوگل بیاد باهاش بجنگه. ما باید این رو درک کنیم که درخواست از فیسبوک که گوگل اطلاعات خصوصی ما رو نخونه، مسخره است.
پس چی بده؟ بالاخره یک چیزی باید بد باشه
بله. سرمایه داری بده که من رو کالا کرده. من بدم که باهاش همکاری می کنم و غیره و غیره. این شرایط شرایط قشنگی نیست ولی متاسفانه مثل خیلی از چیزهای دیگه دنیا، غیرجذاب اما واقعی است. من هم دوست داشتم یک سیستم بزرگ با کیفیت و کامل بود که قول می داد کارهای من رو نگاه نکنه ولی فعلا که نیست و من بین زیرنظر گوگل کار کردن و سوییچ کردن به یک سیستم کمتر پایدار دیگه ، زیر نظر گوگل بودن رو انتخاب کردم و از این تغییر جدید هم خوشحالم چون حداقل گوگل داره صریح و روشن می گه که اطلاعات من رو برای چه کاری می خواد: تبلیغ دقیق تر و درآوردن پول بیشتر و در نتیجه پیدا کردن مشتری بیشتر و در نتیجه دادن سرویس های بیشتر و تبدیل کردن آدم های بیشتر به کالاهای قابل فروشش و ادامه دادن این چرخه تا ناکجاآباد. این وسط در سطح خرد به من یک سری سرویس خوب می رسه و به گوگل پول و به مشتری های گوگل امکان فروش تبلیغ دقیق تر. در سیستم کلان من می شم یک کالا برای یک شرکت بزرگ به اسم گوگل که می تونه علایق من رو به شرکت های دیگه بفروشه. جذاب نیست ولی من توی این بازی زندگی می کنم و روش به هم زدنش، کمتر مصرف کردنه، انقلابه، کشف شیوه های جدید ارتباطیه و نه غر زدن و خواستن از شرکت ها که باهام مهربون باشن.
نتیجه گیری
اگر در حال حاضر از سرویسهای گوگل استفاده می کنین، این تغییرات در زندگی عادی شما تاثیری نداره. همه چیز مثل قبل است اما کمی تمیزتر و خلاصهتر و صریحتر. قبولشون کنین و به زندگی ادامه بدین. اگر هم در حال حاضر از سرویسهای گوگل استفاده نمی کنین؛ خلاصه توافقنامه ای که برای استفاده از تمام سرویسهای گوگل باید امضا کنین اینه: ما چندین سرویس داریم که شما با امضای این قرارداد میتونین از همهاش استفاده کنین و ما هم در مقابل دادن این سرویسها به شما، از یکسری آدم تبلیغ میگیریم و اونها رو به آدمهای مرتبط نشون می دیم و در عین حال سعی میکنیم نتایج جستجومون رو دائما برای شما تنظیم و تنظیمتر کنیم تا شما راحتتر به چیزی که میخواین برسین و باعث بشه بیشتر و بیشتر از ما استفاده کنین.
رسیدهایم به ۹٪ کتاب و اونجایی که استیو جابز از هند و تجربههای عرفانیاش برگشته به آتاری و یک روز سر زده وارد دفتر می شه. آتاری بازی مشهور Pong (پونگ) رو داده که توی ایران به اسم نسخههای جدیدیش یعنی تنیس میشناختیمش و حالا دنبال یک بازی دیگه است…
روزی در اوایل سال ۱۹۷۵، ال آلکورن در دفتر کارش در آتاری نشسته بود که ناگهان ران واینه وارد شد و فریاد کشید «هی! استیوی برگشته!».
آلکورن جواب داد «بیارش اینجا».
جابز با پای برهنه و یک ردای زعفرانی رنگ و در حالی که یک نسخه از کتاب Be Here Now در دست داد وارد شد. کتاب را به آلکورن داد و اصرار کرد که حتما باید آن را بخواند و بعد گفت «میشود شغلی که داشتم را به من پس بدهید؟»
آلکورن در یادآوری آن صحنه میگوید که «درست مثل یکی از آدمهای هاری کریشنا شده بود اما به هرحال دیدنش عالی بود. من به او گفتم که بدون شک میتوان شغلش را پس بگیرد».
یکبار دیگر برای هماهنگی، جابز اکثرا شبها کار میکرد و وزنیاک که هنوز در اچ.پی. یک مهندس بود و آپارتمانی در آن حوالی داشت بعد از شام سری به او میزد تا گپی بزنند و کمی ویدئو گیم بازی کند. او معتاد بازی پونگ شده بود و خودش هم میتوانست نسخهای مشابه آن را بسازد که بشود آن را روی تلویزیون خانه بازی کرد.
اخطار: به هیچ وجه این مطلب رو توی وبلاگتون کپی پیست نکنید چون عکس بالا بعد از سه روز با یک عکس بسیار نامناسب برای وبلاگتون جایگزین خواهد شد. به عنوان یک تجربه خنده دار برای وبلاگ های کپی پیست کاری که حتی مطلب رو نمی خونن
روزی در اواخر تابستان ۱۹۷۵، نولان بوشنل که از این نظر دفاع میکرد که دوره بازی پونگ به سر رسیده تصمیم گرفت تا نسخهای جدید و تک نفره از آن را بسازد: در این نسخه از بازی به جای رقابت با حریف، بازیکن باید توپ را به سمت دیواری پرتاب میکرد که با هر برخورد یک آجر از آن کم میشد. او جابز را به دفترش دعوت کرد و طرح بازی را روی تخته سیاه کشید و از او خواست تا آن را طراحی کند. یک جایزه هم تعیین شد. بوشنل گفت که اگر طرح نهایی کمتر از پنجاه چیپ باشد، به ازای هر چیپ کمتر، پول اضافهای پرداخت خواهد شد. بوشنل میدانست که جابز مهندس فوق العادهای نیست اما برداشتش به درستی این بود که جابز به سراغ دوست خوبش وزنیاک خواهد رفت. بوشنل میگوید «این یک تیر و دو نشان بود، وزنیاک مهندس بهتری از جابز بود».
اخطار: به هیچ وجه این مطلب رو توی وبلاگتون کپی پیست نکنید چون عکس بالا بعد از سه روز با یک عکس بسیار نامناسب برای وبلاگتون جایگزین خواهد شد. به عنوان یک تجربه خنده دار برای وبلاگ های کپی پیست کاری که حتی مطلب رو نمی خونن
وزنیاک وقتی پیشنهاد جابز برای طراحی بازی و نصف کردن پول را شنید بسیار هیجان زده شد. او میگوید «این یکی از هیجانانگیزترین پیشنهادهای زندگیام بود؛ طراحی یک بازی که کلی آدم از آن استفاده خواهند کرد». جابز گفت که اینکار باید در چهار روز انجام شود و حداقل چیپ هم باید به کار رود. چیزی که جابز به وزنیاک نگفت این بود که موعد چهار روز را از خودش ساخته بود تا بتواند به موقع کار را تحویل دهد و برای کمک در چیدن سیبها از درخت، به مزرعه برود. در ضمن چیزی در مورد جایزه ناشی از حذف چیپها نیز به وزنیاک گفته نشد.
وزنیاک با یادآوری این خاطره میگوید که «طراحی بازیای شبیه این برای اکثر مهندسها چند ماهی طول میکشید. من مطمئن بودم که نخواهم توانست اینکار را انجام دهم اما جابز به من قبولاند که انجام آن از دست من برمیآید». وزنیاک چهار شب متوالی بیدار ماند و پروژه را تمام کرد. در طول روز کاری اچ.پی. وزنیاک طراحها را روی کاغذ میکشید. بعد بعد از یک غذای فست فود، مستقیم به آتاری میرفت و همه شب بیدار میماند. همانطور که وزنیاک طرح میزد، جابز روی میز و نیمکت کناری چیپها را بر اساس نقشه با وایرپ به هم وصل میکرد. وزنیاک جایی گفته «حینی که استیو مشغول اتصالات بردبورد بود، من وقتم را به بازی کردن با بازی محبوب تمام دوران زندگیام یعنی مسابقه اتوموبیلرانی گرند ترک ۱۰ میگذراندم».
آنها به شکلی اعجاب آور موفق شدند که پروژه را در چهار روز تمام کنند و علاوه بر این وزنیاک برای طرح تنها از چهل و پنج چیپ استفاده کرده بود. وقایع به شکل متفاوتی تعریف شدهاند اما معتبرترین آنها این است که جابز تنها نصف پول پایه توافق شده را به وزنیاک داد و تمام جایزه حاصل از پنج چیپ صرفهجویی شده را بدون اینکه حرفی از آن بزند، برای خودش برداشت. ده سال بعد بود که وزنیاک (با دیدن داستان در کتابی که در مورد تاریخچه آتاری به نام Zap منتشر شده بود) متوجه داستان شد و فهمید که جابز چیزی از جایزه به او نگفته. وزنیاک بعدها گفت «من فکر کردم که جابز حتما به پول نیاز داشته و به همین دلیل راستش را به من نگفته». حالا وقتی وزنیاک از این ماجرا حرف میزند، مکثهایش طولانی هستند و قبول میکند که موضوع برایش دردناک بوده و هست. «حداقل آرزو میکنم که کاش صادق بود. خودش هم میدانست که اگر به من میگفت که پول را لازم دارد مشکلی با موضوع نداشتم. او دوست من بود. همه باید به دوستانشان کمک کنند». برای وزنیاک این ماجرا نشان دهنده یک تفاوت بزرگ در شخصیت این دو نفر بود. «اخلاق همیشه برای من مهم بوده و هنوز هم نمیفهمم چرا یک مقدار خاص پول گرفته بود ولی به من گفت چیز دیگری گرفته. اما خب میدانید؟ مردم متفاوت هستند».
وقتی جابز متوجه شده که داستان چاپ شده، به وزنیاک زنگ زد و ماجرا را انکار کرد. وزنیاک یادآوری میکند که «او به من زنگ زد و گفت که یادش نمیآید چنین کاری کرده باشد و اگر چنین کاری کرده بود حتما یادش میماند پس احتمالا چنین کاری نکرده». وقتی من [نویسنده کتاب سرگذشت استیو جابز] مستقیما از جابز در این مورد سوال کردم به شکلی غیرطبیعی ساکت و ناراحت شد و بعد گفت «نمیدانم این حرفها از کجا درآمده. من نصف پولی که گرفته بودم را به او دادم. من و وز همیشه همینطور بودیم. منظورم این است که وز در ۱۹۷۸ کار را ترک کرد. او از ۱۹۷۸ به بعد هیچ کاری نکرده اما همانقدر که من از اپل سهم گرفتم، او هم گرفت».
آیا ممکن است خاطرات اشتباه باشند و جابز در واقع هیچ وقت وزنیاک را دور نزده باشد؟ وزنیاک به من جواب داد «به هرحال این احتمال وجود دارد که حافظه من کاملا خراب شده باشد و اشتباه کنم» اما بعد از یک مکث اضافه کرد «اما نه. من دقیقا جزییات این یکی را به خاطر دارم. چک ۳۵۰ دلاری که گرفتم یادم هست». او این خاطره را با نولان بوشنل و ال آلکورن چک کرده. بوشنل میگوید «من یادم هست که در مورد این جایزه با وز حرف زدم و او ناراحت شد. من گفتم که واقعا جایزه وجود داشته و هر چیپی که کمتر استفاده میشده به معنی افزایش جایزه بوده. وزنیاک فقط سرش را تکان داد و زبانش را در دهانش چرخاند».
واقعیت هر چیزی که بوده باشد، وزنیاک دوست ندارد زیاد درباره آن حرف بزند. او میگوید که جابز آدم پیچیده ای است و تحریف واقعیت توسط استیو جابز یکی از عوامل تاریک رسیدن او به موفقیت است. وزنیاک هیچ وقت آنطور نبوده اما خودش تذکر میدهد که اگر فقط شیوه خودش پی گرفته میشد، هرگز اپلی هم به وجود نمیآمد. او در مورد این اتفاق میگوید «ترجیح میدهم از کنارش رد شوم. این چیزی نیست که بخواهم بر اساس آن استیو جابز را قضاوت کنم».
به اونجا رسیدهایم که استیو وزنیاک کامپیوتر اپل ۱ رو طراحی میکنه و استیو جابز به خوبی میتونه اونها رو به فروش برسونه. شرکت داره حرفهای می شه و استیو جابز دنبال سرمایهگذار و شریکهای جدید است. مایک مارکولا وارد میشه و با گذاشتن اعتباری برابر ۲۵۰ هزار دلار، یک سوم سهام شرکت و بخش مهمی از مدیریت اون رو میگیره.. حالا در فصل شش می خونیم…
جابز در مورد آن روزها میگوید که «مایک واقعا من را زیر پر و بالش گرفته بود. ارزشهای او با من یکی بود. او میگفت که هیچ وقت نباید با هدف پولدار شدن یک شرکت افتتاح کرد. برای موفقیت هدف باید ساختن چیزی باشد که به آن اعتقاد داریم و ایجاد یک شرکت ماندگار».
مارکولا اصول خود را در یک صفحه با عنوان «فلسفه بازاریابی اپل» نوشت که روی سه نکته تاکید داشت. اولین بحث همدلی بود و ارتباط عاطفی با احساسات مشتریان: «ما حقیقتا نیازهای آنها را بهتر از هر شرکت دیگری درک خواهیم کرد». نکته دوم تمرکز بود: «برای گرفتن نتیجه خوب از کارهایی که تصمیم گرفتهایم انجام دهیم، ما باید تمام فرصتهای غیرمهم را از برنامههایمان حذف کنیم». سومین اصل که به اندازه بقیه اهمیت داشت به شکل عجیبی «impute» نام گرفته بود که به فارسی شاید بشود «نسبت دادن» ترجمهاش کرد. این اصل تاکید میکرد برداشت مردم از یک شرکت یا محصول مبتنی بر سیگنالهای ارسال شده از آن است. «[برخلاف ضرب المثل رایج که کتاب را نباید از روی جلدش ارزیابی کرد] مردم کتاب را دقیقا از روی جلد آن ارزیابی میکنند. ما ممکن است بهترین محصول با بهترین کیفیت را داشته باشیم یا بهترین نرمافزار را اما اگر آن را به شکلی نامناسب عرضه کنیم، مردم به آن نگاه نامناسبی خواهند داشت. در مقابل اگر برای عرضه به سراغ شیوههای جذاب و حرفهای برویم، این مساله به خود محصول هم نسبت داده خواهد شد».
جابز در بقیه زندگی حرفهاش بهتر از هر رهبر تجاری دیگری نیازهای مردم را درک کرد، روی چند محصول محوری متمرکز شد و همیشه – و گاهی بیش از اندازه – نگران تبلیغات بازار، شیوه عرضه محصول و حتی جزییات بسته بندی محصولات بود. «وقتی جعبه یک آی فون یا آی پد را باز میکنید، میخواهیم این تجربه حسی روی برداشت شما از این محصول تاثیر بگذارد، مایک این را به من یاد داده».
دقیقا یک ماه قبل با کلی سر و صدا کتاب زندگینامه استیو جابز منتشر شد. از مدتها قبل با تیم نارنجی تمرین کرده بودیم برای ترجمه سریعش و حتی شاید انتشار کاغذیاش. اما بعدا که بخشهای مختلف کتاب قبل از انتشار کتاب اصلی در اومد، به دلایل مختلف از اینکار منصرف شدیم.
الان هم مطمئن هستم که کلی آدم مشغول ترجمه کردنش هستم و واقعا تعجب میکنم که چرا یکماه طول کشیده. به هرحال هر کس اولین ترجمه رو از سانسورچیهای دولتی رد کنه و بده به بازار، سود مالی خوبی کسب میکنه؛ البته یادش باشه که باید توی ترجمه دقت کنه چون نقد ترجمهاش – مثل خود جابز – بیتعارف خواهد بود.
این کتاب رو والتر ایزاکسون نوشته و نتیجه بررسی بیشتر از چهل تا مصاحبه مختلف خود جابز و افراد مرتبط دیگه است. زندگی جابز بالا و پایین زیاد داشته و کتاب نسبتا جذابه.
دید اول من این بود که کتاب برای جلب رضایت و پول فن بویهای اپل نوشته شده اما بعد از گذروندن دو سه فصل دیدم که واقعا اینطور نیست. کتاب تا حد زیادی صادقانه است؛ بدیها و خوبیها رو نوشته و اتفاقا بسیار بسیار خوشحال میشم طرفدارهای جابز بخونن و جابز رو از روش بیشتر بشناسن.
کل کتاب چهل و دو فصل است (که عددی مقدس برای گیکها است) و بخش های الحاقی بزرگی در مورد منابع، نکات و عکسها داره. فصلهای اول در مورد کودکی جابز هستن و بعد همکاریاش با وزنیاک و رفتنش به هند و تغییر دینش به بودیسم که تا آخر زندگیاش به همون دین باقی میمونه. بعد بزرگ شدن اپل، مدیریت بد جابز و اخراجش از اپل که خبرش باعث میشه سهام اپل ۷ درصد افزایش قیمت پیدا کنه و دوره نکست و پیکسار و در نهایت برگشت اون به اپل و دوران طلایی اپل در کشف نیازهای کاربران که خودشون هم از اون خبر نداشتن و جواب دادن به اونها.
توی کتاب روابط جابز با بیل گیتس و وزنیاک به خوبی تشریح شده و جالبه که علاوه بر اپل، دیدی در مورد مایکروسافت هم به خوانندهها داده میشه. همینطور زندگی شخصی جابز و در نهایت ابتلا به و مبارزهاش با سرطان هم بخشهایی از کتاب هستن که ممکنه برای خیلیها جذاب باشن.
خلاصه اگر به کتاب دسترسی دارین، خوندنش پیشنهاد میشه. من نسخه دزدی پیدا کردم و خوندم ولی توصیه میکنم اگر کسی میتونه، کتاب رو بخره که کار درستتری است.
در طول زمانی که منتظر بیرون اومدن ترجمههای متنوع خوب و بدش هستیم، بخشهایی که بوکمارک کردم رو آروم آروم براتون ترجمه میکنم و توی وبلاگ میذارم.
ما که بچه بودیم، ربات یک کلمه خارجی نامانوس بود که میگفتند به جای آن واژه غریب، بهتر است از عبارت «آدم آهنی» استفاده کنیم. اما ترکیب آدم آهنی مستقل از خندهدار بودن، خیلی زود رابطهاش را با جهان واقعی از دست داد. نمونههایی که در کارخانهها شروع به کار کردند فقط یک بازو بودند که اصلا شبیه آدم رفتار نمیکردند و نمونههای آزمایشی که شبیه آدم ساخته میشدند، دیگر آهنی نبودند. نمونههای پیشرفته گروه اول در حال از دست دادن بیشتر و بیشتر آدمیتشان هستند و نمونههای پیشرفتهتر گروه دوم در حال از دست دادن بدنشان.
سیری نرمافزار به اصطلاح هوشمند موبایلهای جدید اپل است. یک منشی شخصی در تلفن همراه که اگر لهجه قابل قبول آمریکایی یا بریتانیایی داشته باشید، میتواند صحبت انگلیسی شما را اول به متن تبدیل کرده و بعد واقعا آن را درک کند. اگر از خانم سیری بپرسید «سیری کیست؟» بسیار موقر جواب میدهد که «دستیار شخصی متواضع شما». اگر به او بگویید «سر راه یادآوری کن که گل بخرم» این را به خاطر خواهد سپرد و وقتی به مغازه گل فروشی نزدیک شدید آن را یادآوری خواهد کرد یا اگر به او بگویید «به لیلا اسمس بزن و بگو بلیت همواپیما را خریدهام» اینکار را خواهد کرد. سیری حتی میتواند به شما جواب بدهد که «پنجاه ریال قطری چند دلار است؟» و این یعنی کاملا حرفهای شما را میفهمد.
اما فرق این برنامهها با نمونههای قدیمیتر در شخصیت آنها است. سیری فقط یک موتور جستجو نیست بلکه برای خودش انسانی مستقل است که او را از یک برنامه، به یک منشی واقعی تبدیل میکند. هنوز انتقادات در مورد جنسیت سیری جریان دارد. برخی میگویند زن بودن سیری و تواضع بیش از حدش، تکرار نقشهای جنسیتی همیشگی است و محکمتر کردن نقش فرودستی زنان در ذهن آدمها. برخی هم انتظار دارند اپل به زودی گزینه انتخاب جنسیت منشی را در اختیار کاربر بگذارد و این احتمال هم وجود دارد که در قدم اول جنسیت بر اساس کشورها توزیع شود باشد اما به هرحال چیزی که در آن هیچ شکی نیست این است که حضور سیری فتح بابی بوده برای واقعیت پیدا کردن مفهوم ربات در نقش یک انسان واقعی؛ آنهم یک ربات کاملا متعالی. یک ربات بدون بدن.
هفته قبل هفته جابز بود. کافی بود هر سایت یا شبکه اجتماعی را باز کنید تا چیزی در مورد جابز بخوانید؛ به احتمال زیاد توضیح زندگی کپی پیست شده یا متنی در این مورد که چقدر جابز انسان بزرگی بود و چه خدمتی به بشریت کرد و چگونه برای نویسنده همیشه یک الگو بوده و هست.
ولی از خیلی چیزها حرفی زده نشد، شاید به خاطر ناآگاهی نویسنده و شاید به خاطر اینکه گفتن یک چیزهایی در مجلس ختم درست نیست. بعضیها اما بدون تعارف بودند. استالمن (+ و بعد + ) و ایریکس، تعارف نکردند و نوشتند که اپل شرکتی غیرانسانی را اداره میکند. در شرایطی که شرکتی مثل اریکسون فقط به این خاطر که یکی از شرکتهای تابعهاش از کودکان زیر ۱۸ سال در کارخانه استفاده کرده بود به شکل رسمی معذرت خواهی کرد، اپل هنوز که هنوز است محصولاتش را کارخانههایی در چین میسازند که به گزارش خود اپل، کودکان زیر ۱۶ سال در آن شاغلند و کارگران زیر شعار شرکت یعنی «به اهداف میرسیم مگر اینکه خورشید دیگر طلوع نکند» گاهی تا ۱۵ ساعت در روز پشت خط تولید هستند. این کارگران دیگر به اندازه قبل خودکشی نمیکنند. نه فقط به خاطر تعهد موقع استخدام که به خاطر نرده هایی که روی پنجرههای طبقات بالا و خوابگاهها نصب شده.
نمیگویم جابز انسان بد یا خوبی است. میگویم که در جهان مدرن هیچ کس نمیتواند در همه چیزها الگو باشد. جهان بسیار پیچیدهتر شده و دیدگاه آدمها را رسانهها شکل میدهند. آدمها فکر میکنند جابز شخصا آیفون را طراحی کرده چون در رسانه جابز و آیفون یکی هستند. اما رسانهای دوست ندارد بگوید که جابز تا دو سال حاضر نبود خرج فرزندش را بپردازد تا در نهایت مادر مجبور شد در دادگاه ثابت کند که دختر جابز، دختر جابز است. یا مثلا این روزها رسانهها دوست ندارند بگویند که جابز از نظر فنی اپل را نساخت. هکری به اسم وزنیاک بود که اپلها را طراحی میکرد. هکری که مثل جابز موسس اپل بود ولی بعدها فقط به عنوان یک مهندس ساده به شرکت بازگشت و حالا حتی برای دریافت محصولات جدید شرکتش، مثل همه مردم «معمولی» شب تا صبح جلوی فروشگاه در نوبت میایستد.
یکسری از دوستان خیلی خوب این پادکست بسیار جذاب رادیوفنگ رو راه انداختن. منم از راه دور ده دقیقه توش مشارکت دارم (: به نظرم خیلی کار قوی ای شده و خب مشخصا به اپل زامبی ها به هیچ وجه توصیه نمی شه گوش کردن این شماره بخصوصش (:
پنجاه دقیقه است و فایلی که از رو سایت قابل پخشه بیست و پنچ مگ. اگر اینترنت ایرانی دارین ( ): )، می تونین برین سراغ دانلود فایل های کوچیک تر
با تاخیری چند ساعته، از استودیو فریمان، جایی که انقلاب از رگ گردن به ما نزدیکتر است، با شماییم؛
در شمارهی یکم، با صبح جمعه همراهتان میشویم، از اشغال ِ والاستریت خواهیم گفت. با چشمهای گشوده ز حیرت، به سراغ سمفونی تاریک سیبهای گاز زده خواهیم رفت. به احترام برخیها سکوت خواهیم کرد، و دست آخر با داستانی پیرامون ِ ویدئوگیمها و با درودهایی بیکران به بعضیهای ِ دیگر برنامهمان را به پایان میرسانیم.
بشنوید و برای ما بگویید …
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.